
"مایکل!من چی می تونم بگم؟من خیلی وقته که با کسی عشقبازی نکردم.ازدواج من،بهت گفته بودم که از سال ها پیش مرده بود.من دلیلش رو نمی دونم.چرا دلیلشو می دونم،قانون دوم ترمودینامیکه دیر یا زود همه چیز به گه کشیده می شه؛البته با ادبیات من!"
از دیالوگ های فوق العاده ی فیلم زن ها و شوهر ها-وودی آلن
دیالوگ 2:
-"ایستادن و نگاه کردن به شما بهم آرامش می ده!"
-دختره به چشم های آقای داکار نگاه می کند،لبخندی می زند و می گوید:"اگه اشتباه نکنم شما مجردین آقای داکار!"
-"از کجا فهمیدید؟"
-"فقط یه مرد تنها از تماشای زنی که توپ پارچه ای جابجا می کنه لذت می بره!"
از دیالوگ های بسیار جالب فیلم مردی از لارامی-آنتونی مان
دیالوگ 3:
-"چرا وقتی توی زندان بودی اجازه ندادی بیام ملاقاتت؟"
-"چون می ترسیدم."
-"از چی؟"
-"از این که هر بار ببینم که داری ترکم می کنی."
لئو در جواب دخترش بعد از 7 سال که از زندان بیرون می آید چنین می گوید.
یک دیالوگ ناب از فیلم فرانسوی 36-الیویه مارشال
دیالوگ 4:
-"اصلن چرا تو دلت می خواد از من بچه داشته باشی؟"
-"برای این که ... تو هنوز یاد نگرفتی چطور از کاند.م استفاده کنی!"
لارنس(دنیس کواید)در اولین عشقبازی اش با جانت(ساراجسیکا پارکر)او را حامله کرده و بعد که جانت خبر را به او می دهدلارنس کلی سورپرایز می شود و فکر می کند که جانت خودش دلش می خواسته حامله شود ولی بعد می فهمد که سوتی از خودش بوده است.(برای درک بهتر این دیالوگ بهتر است قیافه ی تخس و پر از پشم و پیلی دنیس کواید و معصومیت سارا جسیکا پارکر را تجسم کنید)
یک دیالوگ بامزه از فیلم Smart PeOple-نوآم مورو
دیالوگ 5و6:
"در انقلاب هیچ محدودیتی وجود نداره.همه چیز مجازه حتی کشتن مادرت به نام پیروزی پرولتاریا!چیزی که ممکنه امروز بدون فکر،دیوانه وار و غیر انسانی به نظر برسه بعد ها قهرمانانه خواهد بود و واقعیت فردی ما رو حذف خواهد کرد."
"ما همه مون یه روز می میریم اما هر مرگی لزومن به اندازه ی یک مرگ دیگه معنی دار نیست.برتری ما توی همین واقعیته .ما دوست داریم برای ایده آل هامون بمیریم.کمونیست ها این جورین!"
جالبه !کم کم داره از کمونیسم خوشم میاد... .
دو دیالوگ سیاسی ناب از فیلم صبح به خیر شب-مارکو بلوکیو
ده نکته ای که باید راجع به دختر های گنبدی بدانید:

پیش نوشت:اسم شهر کوچک و عقب مانده ای که من در آن زندگی می کنم گنبد کاووس است و امروز می خواهم برای تان مقادیری راجع به دختر های این شهر بنویسم.البته مطلبی که خواهید خواند راجع به همه شان نیست بلکه راجع به نود و نه در صدشان است.امیدوارم اگر یکی از همشهری های مونث بنده باشید و دارید این مطلب را می خوانید جزو همان یک در صد خوب این کلنی باشید... .
1.به دوران ماقبل ادب،تربیت و شعور اجتماعی تعلق دارند.
2.دهن لق ترین مخلوقاتی هستند که خدا موفق به خلق شان شده است.
3.وفا ندارند،در صورت پیدا کردن کیس بهتر خیلی راحت تعویض تان می کنند.
4.دروغ گو هستند و خیلی راحت برای تان زیر آبی می روند مطمئن باشید وقتی از تنهایی و عشق افلاطونی و این جور چیز ها می گویند دروغ می گویند و این اراجیف را برای کلی آدم دیگر هم گفته اند.
5.خیلی های شان پشم های دست و پای شان را هم نمی زنند ...جانور های متعفن!
6.فکر می کنند کلاس یعنی این که مقادیری از موی سرشان را به نمایش بگذارند حالیشان نیست که باید لباس های بهتر و قشنگ تری هم بپوشند،یک عطر درست و حسابی به خودشان بزنند و این قدر مانتو شلوار های گشاد آشغالی نپوشند.
7.توی خیابان که راه می روند دور و برشان را نگاه نمی کنند و تمام زورشان را می زنند که نگاه شان به نگاه کثیف هیچ نوع جنس مذکری حتی یک پسر بچه ی دوساله گره نخورد ،می دانید که می ترسند پشت سرشان حرف در بیاورند... !!!
8.فیس و افاده ی اکثریت شان ک... خر را هم پاره می کند در حالی که اصلن مال این حرف ها نیستند.!
9.نود و نه درصدشان هیکل های زشت و بد فرمی دارند و نه تنها هیچ تلاشی در جهت بهتر کردن وضعیت بدنی خود نمی کنند(مثلن ورزش کردن)بلکه با پوشیدن مانتو شلوار های زشت تر و بد قواره تر خودشان را عتیقه تر از آن چیزی که هستند نشان می دهند.
10.نمی فهمند عشق یعنی چه!بیخود سرتان را درد نیاورید،کیف پولتان را نشان شان دهید ،کفایت می کند.

سلام!
این یک شروع تازه است شروعی تازه برای همه چیز شروعی تازه برای زندگی،برای زنده بودن،برای بهتر زندگی کردن و بهتر نوشتن!اما از خودم براتون بگم که مدتیه دوباره درس هام رو شروع کردم و عزمم رو جزم کردم که تا بالاترین مقاطع تحصیلی درسم رو ادامه بدم،اگرچه با وجود تجربیات ناخوشایند و ناراحت کننده ای که قبلن از دانشگاه داشتم برگشتن دوباره به این محیط برام خیلی خیلی سخت بود به هر حال،برای این که توی مدت تحصیلم بیکار نباشم و سرم به کاری گرم باشه و از لحاظ مالی به خونوادم وابسته نباشم به عنوان یه کار موقتی یه ویدئو کلوپ نسبتن با کلاس و تر و تمیز هم باز کردم و اون جا هم حسابی مشغولم.این مدتی هم که توی نت نبودم بیشتر درگیر کارهای مغازه ام بودم.خب دیگه بهتره حرف و حدیث رو بس کنم و برم سر اصل مطلب که آپ امروزم باشه:

10.یادتان باشد که مغازه تان ویدئو کلوپ است نه سالن غذاخوری یا رستوران؛ پرخور هستید ، درست!ولی این دلیل نمی شود که همیشه ی خدا در حال خوردن باشید!
پی نوشت 1:این جا صراحتن اعلام می کنم که از این به بعد توی وبلاگم تعارف رو می ذارم کنار و دست از این خودسانسوری مزخرفی که همه مون توی این مملکت کثافتی به نوعی بهش عادت کردیم بر می دارم و هر جوری که دلم خواست راجع به هر چیزی که دلم خواست می نویسم پس همین جا از همه ی اون هایی که با این قضیه مشکل دارن تقاضا می کنم که دور وبلاگ منو خط بکشن و دیگه این دور و ور ها نیان چون واقعن حوصله ی پند و اندرز و حرف های عاقل مآبانه رو از جانب هیچ کسی ندارم... .(می دونم که ته دلتون خوب درکم می کنید.)
پی نوشت 2:از این به بعد هر هفته یک فیلم رو معرفی می کنم و یه ریویو ی کوتاه(یا بلند)راجع بهش می نویسم.هنوزم از تماشای یه فیلم خوب لذت می برم اگرچه خیلی خیلی خیلی خسته ام!!!
پی نوشت 3: این روز ها دلم فقط و فقط یک چیز می خواهد؛یک آغوش گرم پر از عشق،پر از انتظار و پر از محبت... .






قلم پرها داستان زندگی نویسنده ی بدنام و در عین حال بسیار روشن فکر فرانسوی مارکی دوساد است.او مدتی است که به درخواست زنش در دیوانه خانه ی شارنتون زندانی است.در بند بودن باعث می شود که استعداد نویسندگی مارکی شکوفا شود و او شروع به نوشتن داستان های س و جنسی به شدت شهوت برانگیز می کند.او به کمک مادلین دختر رختشویی که دیوانه وار عاشق داستان های اوست نوشته هایش را دور از چشم کشیش جوانی که رئیس تیمارستان شارنتون است به دست ناشرینش می رساند.داستان های مارکی دوساد در فرانسه غوغا می کنند و همه عاشق داستان های غیر اخلاقی اش می شوند.ناپلئون بناپارت پادشاه متعصب و سخت گیر فرانسه که اصلن از این قضیه خوشش نیامده روان شناسی به اسم رویر کولارد که تخصصش در شکنجه کردن است را به تیمارستان شارنتون می فرستد تا مارکی دوساد را مداوا کند ... !
نکته مهم: این بار قرار نیست یه ریویوی شسته و رفته راجع به قلم پر ها،شاهکار فیلیپ کافمن بنویسم بلکه این ها صرفن نکات جالب و یاد داشت های پراکنده ی من از این فیلم هستن که امیدوارم براتون جالب باشه.
دیالوگ: "من درباره ی بزرگ ترین حقایق غیر قابل انکار درون انسان ها می نویسم: ما می خوریم،می رینیم،می کنیم،می کشیم،می میریم!"
دیالوگ 2: کشیش با دلخوری :"امیدوارم راضی شده باشی،اون نمایش خانه ی ما رو تعطیل کرد."
مارکی دوساد:"ما فقط آینه ای هستیم که جلوی اعمال اون ها قرار گرفتیم.ظاهرن اون از اون چیزی که دیده خوشش نیومده!"
اوضاع وقتی جالب می شه که این دیالوگ فوق العاده روتعمیم بدیم به تعطیلی مجله ها و روزنامه های مختلف توی مملکت خودمون!
نکته ی 1: رابطه ی رویر کولارد(مایکل کین) با دختر جوان و زیبایی به اسم سیمون قضیه ی همان مثل قدیمی خودمان است که می گوید:"آنان که مردم را نصیحت می کنند در خفا آن کار دیگر می کنند."
دیالوگ 3:"نوشته های من غیر ارادی ان.مثل تپیدن قلب من،مثل شق شدگی دائم من!!!" مارکی دوساد

نمونه ای از کارکرد درخشان و هوشمندانه ی موسیقی: مارکی دوساد در حال نوشتن دارد یک تم جالبی را پیش خودش زمزمه می کند و صدای ضعیفی به گوش می رسد . نمایی از بیرون می بینیم و مشخص می شود که صدا از بیرون اتاق مارکی و از محوطه ی شهر بوده حالا صدای موسیقی کاملن بلند شنیده می شود.بر می گردیم به نمای مارکی او هم چنان زمزمه می کند اما حالا تمی که او زمزمه می کند از بیرون کاملن بلند و همراه با زمزمه ی او به گوش می رسد.
نکته ی 2: رویر کولارد زنش را تقریبن در خانه حبس می کند تا بیرون را نبیند و فکر می کند که او دارد مطابق میلش رفتار می کند در حالی که زنش جلد یک کتاب شعر را کنده و آن را به جای جلد کتاب شهوانی مارکی دوساد چسبانده و همیشه در حال خواندن کتاب مارکی دوساد فاسد العقیده است!!!
دیالوگ 4:" این اولین قانون سیاسته مگه نه؟ مردی که دستور اعدام رو صادر می کنه هیچ وقت خودش تیغه ی گیوتین رو نمیندازه!" مارکی دوساد رو به رویر کولارد
دیالوگ شاهکار:" آیا ایمان تو این قدر سسته که تاب تحمل عقاید من رو نداری؟آیا خدای تو این قدر سست و ضعیفه؟ شرم آوره! " مارکی دوساد رو به کشیش
نکته ی 3: " من دیگه یه مرد نیستم... من بیدار شدم و فهمیدم که یه گنجیشکم!"
یکی از دیوانه ها نشسته روی یک تاب کوچک و دارد ادای گنجشک ها را در می آورد.این سکانس را که دیدم کلی خندیدم،به این می گویند یک سکانس کمدی ناب!
درک فیلیپ کافمن از زمان بندی در یک سکانس کمدی فوق العاده است و او این را در این سکانس نشان مان می دهد.اول نمایی از یک دیوانه را می بینیم که از سوراخی دیوار رو به مارکی دوساد می گوید:"من دیگه یه مرد(آدم)نیستم."بعد تکان می خورد و در نمای کامل تربعدی او را می بینیم که روی یک تاب کوچک عین گنجشک ها نشسته و حرفش را ادامه می دهد و می گوید:"من بیدار شدم و دیدم که یه گنجشکم!"
نگاه : کشیش به خاطر مرگ تراژیک مادلین که در واقع هیچ ربطی هم به مارکی دوساد ندارد و رویر کولارد روان شناس مذهبی متعصب به خاطر فرار زنش بعد از خواندن کتاب های مارکی دوساد او را به بدترین شکل ممکن شکنجه می کنند. در حالی که وقتی از بیرون به ماجرا می نگریم متوجه می شویم که مارکی دوساد واقعن در این قضایا هیچ گناهی نداشته است. کشیش در ابتدا قلم مارکی را از او می گیرد و بعد کاغذ ها و کتاب ها و ملحفه ها و حتی همه ی لباس هایش را نیز از او می گیرد و در نهایت او را می اندازد داخل یک سیاهچال مخوف تنگ و تاریک و عین حیوان قلاده به گردنش می گذارد و دستور می دهد با انبر زبانش را از دهانش بیرون بکشند.
آن ها باز هم موفق به در هم شکستن روحیه ی آزاد اندیش مارکی دوساد نمی شوند،جسمش را خورد می کنند ولی روحش را نمی توانند خورد کنند.او آن چنان نفرتی از مذهب دارد که وصف ناشدنی است.در نهایت وقتی در حال مرگ است کشیش بر بالینش می آیدو برایش دعا می کند و طلب آمرزش می کند و صلیب را به لب مارکی دوساد نزدیک می کند تا او آن را ببوسد ولی مارکی با آخرین رمقی که در وجودش مانده صلیب را گاز می گیرد و آن را می بلعد و حتی با مردنش هم نفرتش را از مذهب نشان می دهد.

نکته ی 4: قلم پرها پیش از آن که یک درام تاریخی باشد یک فیلم سیاسی پرمایه و روشن فکرانه است که دیدگاه های ضد مذهبی و ضد مسیحی اش تکان دهنده است.کاراکتر ها و وقایع فیلم به شدت استعاری و دو پهلو هستند و هر یک به نوعی نماینده ی قشر خاصی از جامعه هستند.ته دلم خیلی دوست دارم که وقایع این فیلم را به وضعیت کنونی مملکت خودمان تعمیم بدهم ولی راستش را اگر بخواهید ما حتی به اندازه ی چند صد سال پیش جامعه ی اروپا هم رشد نکرده ایم... ما هنوز هم داریم توی دوران ماقبل رنسانس زندگی می کنیم.یک دوران گند و کثافت پر از تعصبات و اعتقادات بی معنی و مزخرف مذهبی با خشکه مذهب هایی که کوچکترین فکر و عقیده ی جدیدی را بر نمی تابند.خدا کند که روزی خدا و یا یک منجی از جانب او بیاید و ما را ار دست خدایی که این ها برای مان ساخته اند نجات دهد... .
پی نوشت:دوست دارم باز هم مثل گذشته راجع به خودم بنویسم...همین روزها با یک آپ کاملن شخصی بر می گردم.
نگاهی به فیلم آخرین خانه ی سمت چپ(The Last House On The Left)
کارگردان:Dennis lliadis بازیگران:گارت دیلاهانت ،ساراپاکستون،تونی گلدوین محصول:2009 امریکا

کروگ،جنایتکار روان نژندی که با ماشین حمل زندانی در حال انتقال به زندان ایالتی است بوسیله ی دوست دخترش سیدی و برادرش فرانک فراری داده می شود.آن ها پلیس ها را می کشند و وقتی سراغ جاستین پسر کروگ می روند با دو دختر به نام های مری و پیج روبرو می شوند که جاستین تازه با آن ها آشنا شده است.آن ها مری و پیج را می زنند و به طرز فجیعی بهشان تجاوز می کنند و بعد هر دویشان را به قتل می رسانند.کروگ و همراهان جنایتکارش در مسیرشان مجبور می شوند برای مدتی کوتاه در جایی توقف کنند و از قضا به خانه ی ویلایی خانم و آقای کالینگوود که پدر و مادر مری هستند می روند.کالینگوود ها که فکر می کنند این چهار نفریک تصادف اتومبیل داشته اند قبول می کنند که آن ها تا بند آمدن باران و باز شدن خطوط تلفن در خانه شان بمانند و آن ها را در خانه ی مهمان شان جای می دهند.از سوی دیگر در می یابیم که مری دختر کالینگوود ها که تصور می کردیم کشته شده نمرده و با وجود تیری که به پشتش خورده زنده مانده است.او تمام مسیر دریاچه تا خانه خودش را کشان کشان با بدنی زخمی و خون آلود طی کرده و وقتی پدر و مادر مری او را می بینند و می فهمند که اوضاع از چه قرار است همه چیز به هم می ریزد و این دو خانواده با چنگ و دندان به جان هم می افتند... .
آخرین خانه ی سمت چپ بازسازی فیلمی است با همین عنوان از یکی از اساتید بی چون و چرای ژانر وحشت ،وس کریون.این فیلم توسط کارگردان تازه کاری به اسم Dennis lliadis ساخته شده که تجربه ی قبلی اش،هاردکور(متوجه هستید که جرا نمی توانم انگلیسی اش را برای تان بنویسم) فیلم نسبتن موفق ولی مهجوری بود که آن طور که باید و شاید مورد توجه قرار نگرفت ولی همان فیلم باعث شد که او بتواند چراغ سبز استودیو را برای کارگردانی دومین فیلمش یعنی آخرین خانه ی سمت چپ بگیرد.
فیلمی که Dennis lliadis ساخته اثری است به مراتب بهتر و خوش ساخت تر از نسخه ی اریجینالش و بازسازی شجاعانه ای است که صحنه های به شدت خشن تر و خون بار تری نسبت به سلف پیشینش دارد.جالب این جاست که جناب وس کریون هم از تهیه کننده ها ی اصلی فیلم بوده و بر تمام مراحل بازسازی فیلمش نظارت کامل داشته و نتیجه فیلمی از آب در آمده که همچون "تپه ها چشم دارند"باعث هرچه بیشتر شدن احترام و اعتبار سازنده ی نسخه ی کلاسیکش بین ترسناک دوستان می شود. بازسازی هر دوی این فیلم ها توسط کارگردان های امروزی تری انجام شده که با وجود جوان بودن درک بسیار بالایی از فیلم های horror, Thriller دارند و موفق شده اند کالت مووی های درخشان وس کریون را به بهترین شکل ممکن به روز کنند.
آخرین خانه ی سمت چپ فیلمی است که تعلیق و تنش بسیار بالایی دارد و صحنه های خشن و خون بارش باریتمی سنگین و نفس گیر به نمایش کشیده شده اند.از همان سکانس افتتاحیه که در آن کروگ حرامزاده توسط سیدی و برادر عوضی اش فرانک فراری داده می شود دستمان می آید که قرار است با چه سبک فیلمی طرف شویم آن ها دو تا پلیس داخل ماشین حمل زندانی را به طرز فجیعی به قتل می رسانند و مرگ شان نیز از نزدیک بهمان نشان داده می شوند.نه فقط در این سکانس بلکه در تمام سکانس های فیلم مرگ ها جدای از این که بسیار خشن و دردناک اند از فاصله ای بسیار نزدیک نیز به نمایش گذاشته می شوند و به شدت ملموس و دلهره آورند.سکانس مرگ پیج دوست مری را به یاد بیاورید آن جا که کروگ چاقو را فرو می کند توی شکم برهنه ی این دختر معصوم؛ باور کنید که در هیچ فیلمی چنین صحنه ی هولناکی ندیده بودم.چاقو خوردن یک انسان به خصوص در کشور ما مسئله ی زیاد عجیب و غریبی نیست و چیزی است که همه روزه دارد اتفاق می افتد و این قضیه تقریبن برای مان عادی شده است منتهی وقتی در فیلمی مثل این چنین صحنه ای را به این شکل واقعی و هراس آورش می بینیم تازه متوجه می شویم که داریم در چه دنیای ترسناکی زندگی می کنیم.یاد جمله ی معروف ریدلی اسکات کبیر می افتم که می گفت:"هیولا های جهان امروز چهره ای انسانی دارند."

وقتی فیلمی مثل آخرین خانه ی سمت چپ را می بینم تازه متوجه چرایی ضرورت باز سازی بعضی فیلم های خوب کلاسیک می شوم.این یکی بدون شک از نسخه ی اریجینالش بهتر است و تبدیل شده به تریلری نبوغ آمیز که سطح آدرنالین خون تان را حسابی می تواند بالا ببرد.همین جا اعتراف می کنم که خود من وقت تماشای فیلم به معنای واقعی کلمه هیجان زده شده بودم و داشتم دست و پا می زدم به خصوص وقتی که دکتر کالینگوود و زنش با چنگ و دندان کلک یکی از آن عوضی ها به اسم فرانک را کندند حسابی حالم جا آمد.اول زنه به او چاقو زد و بعد آقای کالینگوود دست طرف را تا ته فرو کرد توی سوراخ دستشویی و دستش را رنده کرد و برای تمام شدن کار با چکش ضربه ای محکم به سرش زد که چکش فرو رفت توی کله ی یارو! جالب این جا بود که طرف در تمام مدت داشت مقاومت می کرد و تا لحظه ی خوردن چکش همچنان در حال جان کندن بود.ازبین بازیگران فیلم درخشان ترین بازی از آن تونی گلدوین است که در نقش دکتر جان کالینگوود ظاهر شده،آدم جنتلمن و متشخصی که وقتی کسی به اعضای خانواده اش آسیب می رساند برای داغون کردن طرف مکث نمی کند.تیپ ظاهری و سبک بازی تونی گلدوین با توجه به نقشی که داشته فوق العاده است وقتی بازی او را در این فیلم می دیدم یک جورهایی به نظرم می رسید که دارم به یک بازیگر کلاسیک نگاه می کنم نه یک بازیگر مدرن،انگار که او را از وسط یک فیلم ترسناک قدیمی بیرون کشیده باشند.کاملن مشخص است که او بهترین انتخاب ممکن برای ایفای چنین نقشی بوده،به خصوص از کاری که آخر فیلم با کروگ کرد خیلی خوشم آمد؛ او کروگ را نکشت و زنده نگهش داشت تا کسی را که به خانواده اش آسیب رسانده را درست و حسابی از بین ببرد.ابتدا از گردن به پایین فلجش کرد و بعد همان طور سر طرف را گذاشت داخل مایکروویو و زنده زنده کبابش کرد!من عاشق این شخصیت هستم؛مارو(کاراکتر میکی رورک در فیلم Sin City ) جمله ی جالبی راجع به این قضایا داشت. او می گفت؛"از آدم های عوضی(قاتل ها،آدمکش هاو...) خوشم میاد هر بلایی هم که سرشون بیاری احساساتت جریحه دار نمی شه!"
در یک نگاه کلی آخرین خانه ی سمت چپ فیلم ترسناک-تعلیقی-خون و خون ریزی خوش ساختی است که تماشایش را به همه ی ترسناک دوستانی که دلشان لک زده برای یک فیلم خشن و دیوانه کننده ی حسابی توصیه می کنم.
پی نوشت 1:یک سکانی تجاوز وحشیانه و افتضاح در این فیلم وجود دارد که تماشایش واقعن دردناک است و دست کمی از سکانس تجاوز به مونیکا بلوچی در فیلم برگشت ناپذیر(گاسپار نوئه) ندارد.کروگ حرامزاده مری ، دختری که تازه داشتیم بهش علاقمند می شدیم را می زند و بعد به طور وحشیانه ای بهش تجاوزمی کند.نمایشی صریح از جنسیت،خشونت و کثافت!
پی نوشت 2:می دانم که نباید می گفتم که دکتر کالینگوود و کروگ کارشان به کجا رسید(سکانس مایکروویو را می گویم)ولی خودمانیم آن قدر از این کارش خوشم آمد که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و راجع بهش ننویسم!
پی نوشت 3:امشب می خوام برای بار هفدهم فیلم کشتار با اره برقی در تگزاس رو ببینم این روز ها فقط تو مود فیلم ترسناکم!

برادران دالتون دزد های بی عرضه ای هستند که ته هنرشان خلاصه می شود در دزدیدن سبزی و گوجه فرنگی و این جور چیز ها،آن ها به تشویق مادرشان تصمیم می گیرند برای اولین بار به یک بانک دستبرد بزنند منتهی بدبیاری می آورند و حین سرقت سر و کله ی لوک خوش شانس پیدا می شود و آن ها را دستگیر می کند.دالتون ها محکوم به حبس ابد می شوند.آن ها 12 سال زور می زنند تا فرار کنند و بالاخره بعد از 12 سال در می روند.لوک خوش شانس هم راه می افتد دنبالشان تا گیرشان بیاندازد... .
دالتون ها یک کمدی وسترن فرانسوی است که با الهام از مجموعه ی کارتونی بسیار موفق لوک خوش شانس ساخته شده و کاملن مشخص است که خیلی سعی شده که دالتون ها را عین نسخه ی کارتونی از آب در بیاورند.شوخی های اسلپ استیک کارتونی و بلاهت های همیشگی دالتون ها باعث شده که این جا نیز شاهد تک صحنه های بامزه ای باشیم، به خصوص قضیه ی فرار برادران دالتون از زندان که واقعن بامزه است،دالتون های احمق 12 سال طول می کشد تا بتوانند از زندان فرار کنند چون این نادان ها به جای یک سوراخ روی کف سخت و بتونی زندان چهار تا سوراخ کنده اند،در حالی که همان یک سوراخ هم برای کارشان کفایت می کرده است.نکته ای که هنگام تماشای دالتون ها بیش از هر چیز آزارم می داد حجم ایده ها و شوخی های تلف شده ی فیلم بود به خصوص بوشوگ که وقتی برای بار اول قیافه ی مضحکش را با آن دماغ مصنوعی گنده دیدم از خنده منفجر شدم ولی بعد خیلی راحت انگار نه انگار که چنین جانور بامزه ای کلی جا برای خلق شوخی های خفن داشته حضورش از فیلم تقریبن حذف شد،در حالی که در کارتون لوک خوش شانس ،بوشوگ این سگ احمق یکی از بامزه ترین شخصیت های این مجموعه بود.
دالتون ها از لحاظ فیلمنامه و یا ایده چیز تازه ای برای عرضه ندارد و از لحاظ کیفی به هیچ وجه قابل مقایسه با مجموعه ی کارتونی لوک خوش شانس نیست به خصوص که فیلم هرچه جلوتر می رود احمقانه تر و آبکی تر می شود و از نیمه ی دوم فیلم به بعد هیچ کدام از شوخی های فیلم"کار" نمی کنند.
دالتون ها بهمان ثابت می کند که فرانسوی ها شاید بتوانند گاهی وقت ها در زمینه ی فیلم های ترسناک قدرت نمایی کنند(الکساندرآجا ی نازنین که معرف حضورتان هست) و حرفی برای گفتن داشته باشند ولی تماشای یک فیلم وسترن آن هم از نوع فرانسوی اش ندیده دافعه برانگیز است!

پی نوشت 1:همیشه که قرار نیست راجع به فیلم های خوب بنویسم!
پی نوشت 2:دو-سه هفته ای است که شبانه روزی در حال کار کردن هستم برای همین هم این اواخر زیاد وقت نکردم که به شما دوستان خوبم سر بزنم.ماگزیمم تایم خوابم در شبانه روز 3 ساعت است،دیگر خودتان حسابش را بکنید!به هر حال،امیدوارم درکم کنید.
پی نوشت 3:فیلم خماری(Hangover) را ببینید! بهترین و عجیب و غریب ترین کمدی سال(لا اقل تا الان) است خیلی وقت بود که کمدی ای تا به این حد بامزه و خوش ساخت ندیده بودم!به زودی راجع به این فیلم بیشتر خواهم نوشت.

پی نوشت 4:یادداشت پرویز نوری راجع به فیلم های روز با عنوان "نیمی از سال و این همه فیلم بد" را امشب در مجله ی فیلم خواندم و اعتراف می کنم که تا به حال هیچ گاه به این اندازه از خواندن نقد هیچ منتقدی خنده ا م نگرفته بود!این آدم با چنین سطح سوادی چطور می تواند خودش را منتقد بداند؟!Hangover فیلم بدی است؟ این آدم اصلن معلوم هست که روی چه حسابی چنین یادداشت جفنگی را راجع به فیلم های روز نوشته؟ای کاش برای نظراتش دلیل و توضیح ارائه می کرد تا بفهمیم که واقعن چی توی سرش می گذرد؟یا شاید هم از آن تیپ آدم هایی است که توی توهم با سواد بودن و روشنفکر بودن غوطه می خورند و کلاسشان به کمتر از امثال بونوئل و برگمان نمی خورد؟!آخر یک نفر نیست بهش بفهماند که تو که این فیلم ها را نمی فهمی مجبوری بشینی تماشایشان کنی و تازه برای شان دری وری هم به هم ببافی؟!

سکانس بامزه: بابی نصفه شبی از پنجره ی اتاق سیندی آمده توی خانه ی او و سیندی بهش گیر می دهد ومی گوید چرا این وقت شب این جا اومدی و از این حرف ها،بابی بهش می گوید:"من خونه بودم داشتم جن گیر نیگا می کردم و همین باعث شد یاد تو بیفتم!"عجب تیکه ی باحالی بود این یکی!اگر جرئت دارید به دوست دخترتان همین را بگویید.
شوخی باحال:بابی و سیندی دارند لب و لوچه ازهم می گیرند که یک الاغی از پنجره ی اتاق سیندی می خواهد بیاید تو ولی قبلش نگاهی به داخل اتاق می اندازد و انگار تازه دوزاری اش افتاده با خودش می گوید:"آووه!پنجره ی اشتباهی!"
خود خود جنس:وقتی بافی جایزه ی زیباترین دختر سال را می برد توی سالن همه دارند تشویقش می کنند و برایش هورا می کشند.در این سکانس یک ترانه ای توی این مایه ها از بلندگوهای سالن پخش می شود و همه حسابی خرکیف می شوند ،به خصوص خود بافی!
There she is doggy style any time!
From behind!behind!behind!
تیکه ی شاهکار:تلفن دارد زنگ می خورد و پشت خط کسی نیست جز قاتل زنجیره ای فیلم،سیندی که ترسیده شروع می کند به جیغ کشیدن و دوربین به صورتش نزدیک و نزدیک تر می شود(عین همه ی فیلم های ترسناک) ناگهان دوربین می خورد به پیشانی سیندی و او هم می گوید آآوخ!!!
تیکه ی نبوغ آمیزی مثل این را فقط کسی درک می کند که یک ترسناک باز حرفه ای باشد.باور کنید این شوخی دیگر ته تهش است!
تیکه ی بامزه: تریلر یک فیلم قلابی دارد پخش می شود.مرد سیاهپوست در سکانسی مشابه تایتانیک می رود روی عرشه ی کشتی روی نوک کشتی و داد می زند:"یوهو!یوهو!یوهو! من سلطان دنیا هستم!"از پشت سر یک سفید پوست با شلاق می زندش و او که دردش آمده چشم هایش را گشاد می کندو باز هم به داد زدن ادامه می دهد منتهی این جوری:"آهاو!آهاو!آهاو! و اسم فیلم روی تصویر می آید؛آمیستاد 2!!!
عجب شوخی خفنی است با تایتانیک و آمیستاد!
پی نوشت 1:دو نکته ی ظریف راجع به جوامع توتالیتر:
"یک لطیفه ی قدیمی سیاسی می گوید در روسیه هر کاری قدغن است حتی اگر مطابق قانون آزاد باشد!"
دستگاه اخلاقی رژیم توتالیتر را می توان در یک جمله خلاصه کرد:آن چه به هدف اصلی رژیم خدمت می کند اخلاقی وآن چه در راه آن مانع ایجاد می کند غیر اخلاقی است..بنابراین از نظر رژیم توتالیتر هیچ چیز خصوصی ای از جمله اخلاق خصوصی وجود ندارد."(لطفن راجع به این پی نوشت نظر ندهید!چرایی اش را که متوجه هستید!)
پی نوشت 2:این روز ها یک جوری ام،یک جور متفاوت؛دلم می خواهد بخندم،شلوغ پلوغ کنم ، آن قدر سر و صدا راه بیاندازم که همه از دستم ذله شوند،دلم می خواهد آزاد باشم،آزاد به معنای واقعی کلمه ، اصلن دوست دارم یک رقص بخرم و قانون رقاص های استریپر را بشکنم و بی حرکت ننشینم و وول بخورم(...) ...دل درب و داغونم خیلی چیز ها می خواهد ولی ... .
پی نوشت 3: این روز ها مثل قبل نوشتن ام نمی آید،دلم،همان دل بازیگوش پی نوشت قبلی ، پدرم را در آورده ! دیگر واقعن نمی دانم باهاش چیکار کنم! کار خدا رو ببین اول ماه رمضان فکرم مشغول چه چیز هایی است!!!
پی نوشت 4:شاید وقتش رسیده که یک کاری بکنم وگرنه ممکن است مثل استیو کارل توی فیلم باکره ی چهل ساله بشوم! خیر سرم 24 سالمه و هنوزم که هنوزه هیچ حرکتی نکردم! سنگین بودن بخورد توی سرم!

پی نوشت۱:این تراک حجم خیلی کمی دارد.و در یک کلام شاهکار است پیشنهاد می کنم که حتمن حتمن حتمن دانلودش کنید.
پی نوشت ۲:فردا وبلاگمو به روز می کنم حتمن یه سر بهم بزنید.